خرید بک لینک

میدانی از وقتی که شنیدم اسبها را بر پیکر شهدای کربلا تازاندند، این فکر به سرم زد که چرا اسبها بر پیکر امام تازیدند..باید مثل فیل ابرهه از میدان میگریختند باید سوارشان را بر زمین میزدند..البته من تقصیری ندارم ...آخر توقع من در واقعهی کربلا از حیوانات بیشتر از آدمنماهاست.

《وَلَعَنَ اللّه اُمّةً اسْرَجَتْ وَ اَلْجَمَتْ وَتَنَقَّبَتْ لِقِتالِکَ»

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: پنجشنبه 28 تير 1403 ساعت: 2:13

تاعشق ما زبانزد خاص و عام شد تقوای ما، زبانزدِ روزه دارها برگرفته از غزلی ناتمام. #فاطمه_عرباسدی

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: پنجشنبه 7 تير 1403 ساعت: 16:30

می دانی به این فکر میکنم که اگر انقلاب نمی شد من کجای این عالم بودم...شاید من دخترک روستاییای بودم که در آغاز سن نوجوانی شوهرش میدادند.(چون تفکر غالب و شاید تجربه ثابت کرده بود که دختر تحصیلکرده دیر ازدواج میکند و شکستن این تابو ها نیاز به جمعیتی بیشتر از جمعیت زنان روستا داشت.)می شدم از آن دخترهایی که برای خرجی خانه..برای پول حمام هفتهای که باید به حمامی روستا میداد..برای خرید خرده وسایل زندگی اش از خرده فروشهای روستا گَرد، چشمش به دست شوهرش بود ..از آن دخترها که نهایت فاصلهی سنیاش با اولین فرزندش هفده هجده سال بود و هرکسی که او را می دید میگفت با این ضعف و ظرافت خوب است که سر زا نرفته..میشدم از آن دخترهایی که سقف آرزوهایش این بود که با همسرش به تهران بیاید و پایتخت کشور را ببیند.چون زندگی تهران رفتههای دِه با بقیهی اهالی تومنی ده تومان توفیر داشت.از آن دخترهایی که آرزو داشت همسرش او را به شهرهای زیارتی ببرد..حتی در مخیلهاش هم ایرانگردی و سفر خارجه خطور نمیکرد. شاید چون آرزوهایش در حصار اندیشههای غالب اطرافیان محدود شده بود و از خودش آرزویی برای اندیشیدن نداشت.زنی میشدم قانع و چشمم انتظار همسری را میکشید که یا برای عملگی به روستاهای اطراف رفته و یا برای کار در کارگاههای تولیدی به تهران ..در هردو حالت در خوشبینانه ترین حالت فقط ماهی یکبار میتوانستم همسرم را ببینم و حرفهای انباشتهی یکماههام را در دو سه روزی که برای مرخصی آمده باید به او می گفتم.زنی که نهایت سوادش خواندن و نوشتن بود برای حساب و کتابِ پول جو و شیر و کشک و کَرهای که باید برای حیوانات و خانوادهاش تهیه میکرد.زن روستایی برای من زن مزرعه و چراگاه است.زن کارگاههای نخریسی است و من نمیدانم اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: جمعه 25 خرداد 1403 ساعت: 16:49

از حالات چهل سالگی این بود که به هر چه میاندیشم به آن عمل می کردم و این عمل کردن بسیار سریع تر از تصمیمات سنینِ ماضیام بود.امااخیرا کشفم شده ، آدمی چون چند سالی از چهل سالگی فاصله می گیرد عوالم دیگری برویش گشوده میشود گویی دههی چهل سالگی به عوالم مختلفی تقسیم شده که سر تقویمِ زمانبندی شدهاش رخ می نمایند و آدمی را مبهوت میکنند.پسا چهل از خود چهل سخت تر است. اگر در چهل سالگی باید مراقب تصمیمهای درونی ات می بودی در پسا چهل باید مراقب اندیشهات باشی. مراقب باشی کسی را قضاوت نکنی چون حتی به روز نمیرسد و در محل آزمایش قرار میگیری..هنوز عوالم دیگری بر من کشف نشده..اما به محض گشوده شدن ابواب آن به شرط حیات از آنها می نویسم.#فاطمه_ عرب اسدی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: چهارشنبه 9 خرداد 1403 ساعت: 14:41

رفیقی داشتم عزیز تر از جان.رفیق گرمابه و گلستان.مدتی بود هم را ندیده بودیم و طبیعتا دلمان گنجشکی شده بود که در مشت دل دل میزد.مشتاق و بیقرار .از قضا روزی پیش از ظهر در یکی از کوچههای محل گذرمان به هم افتاد. بعد از بوس و آغوش و فشردن دستانِ هم، معلومم شد که می خواهد به مسجد برود. من قصد مسجد نداشتم اما گاهی آدم را شوق به جایی میبرد که باید برود. صحبتمان گل کرد. دیدم زمان آنقدری هست که چند کوچه را با هم دور بزنیم. اول الله اکبر روبروی مسجد بودیم. رفیقم گفت: بالاخره رسیدیم.ولی میشد از آن کوچه _و اشاره کرد به مسیری کوتاه و مستقیم_می آمدیم.گفتم : بله..میشد. اما معلوم نبود لذت هم صحبتیِ در مسیر را در مقصد هم ببریم. او خندید و به سمت مسجد رفت و من به سمت وضوخانه. وقتی وارد مسجد شدم شیخ اقامه بسته بود.و رفیقم هم. رفیقم برایم جا گرفته بود. اقامه بستم. نماز که تمام شد تلفن رفیقم زنگ خورد و با عجله خداحافظی کرد و رفت... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: چهارشنبه 9 خرداد 1403 ساعت: 14:41

با خودم گفتم الان می روم و می نویسمش.

جملهی قشنگی بود که ناگهان به ذهنم خطور کرد. مثل همهی جملات دیگر..

اما..

باز هم از یادم رفت.

فدای سرت.

اینبار هم میخواستم از تو بنویسم.

#فاطمه_عرباسدی

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: پنجشنبه 27 ارديبهشت 1403 ساعت: 18:56

یارا ، بهشت، صحبتِ یاران همدم است دیدار یارِ نامتناسب جهنم استهر دم که در حضور عزیزی برآوریدریاب کز حیات جهان حاصل آندماستنههرکهچشموگوشدهانداردآدمیستبس دیو را که صورت فرزند آدم استآن است آدمی که در او حُسنِ سیرتییا لطف صورتیست، دگر حشو عالم استهرگز حسد نبرده و حسرت نخوردهام جز بر دو روی یار موافق که در هم استآنان که در بهار به صحرا نمیروند بوی خوش ربیع بر ایشان مُحَرَّم استوان سنگدل که دیده بدوزد ز روی خوبپندش مده که جهل در او نیک محکم استآرام نیست در همه عالم بهاتفاقور هست در مجاورتِ یارِ مَحْرَم استگر خون تازه میرود از ریش اهل دلدیدار دوستان که ببینند مرهم استدنیا خوش است و مالعزیزاستوتنشریفلیکن رفیق بر همه چیزی مقدم است مُمسِک برای مال، همهساله تنگدل سعدی به روی دوست همهروزه خرم است ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: دوشنبه 27 فروردين 1403 ساعت: 18:36

چون دانه ای که در دل یک باغچهکاشته

مِهر تو را خودش به دل ما گذاشته

مهرت نهال شد که به هر شاخهاش دلی

در هر دلش نام تو را او نگاشته

آنکیست بعد تو که پیمبر بیاورد؟

وقتی خدا چون تو کسی را نداشته

آنقدر عزیز بودهای ای مصطفی که او

یک سوره را به نام《 محمد》 گذاشته

#فاطمه_عرباسدی

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: سه شنبه 1 اسفند 1402 ساعت: 13:30

تا دل به تو وصل است، چه غم از که بریدهاست؟

هر کس که زغیر تو بریدهاست، رسیده است

ما بندهی مُزدیم و بهشت را به تو دیدیم

فطرس هم از اول، بهشت را به تو دیدهاست

#فاطمه_عرباسدی

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: سه شنبه 1 اسفند 1402 ساعت: 13:30

دیر زمانی است که به این نتیجه رسیدهام که عکسها هم ، روح دارند.

با عکسها میشود حرف زد، میشود خندید.

تازمانی که آدمِ داخل عکس، در عالم بیرون زنده است و نفَس میکشد، عکسها روح دارند نفس میکشند. اما همینکه روح از بدن آدم بیرون خارج میشود، روح از عکسها و همهی خاطرهها میرود و دیگر میشود با عکسها، فقط گریه کرد.

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: سه شنبه 1 اسفند 1402 ساعت: 13:30

مرا یوسفی است به دل نشسته که هم در چاه است و هم در زندان و هم بر تختِ عزیزی.

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: يکشنبه 3 دی 1402 ساعت: 14:53

عاقد را به خانه آورده بودیم.تا صیغهی عقد جاری شد، عزیزگفت: خُب ننه جان ! سیل اومد و نامحرمیها رو شست و بُرد حالابرید تنگ هم وایستید. بعدش هم صلوات پشت صلوات و پی بندش هِرّ و کِرّی که البته دقایقی بیش نپایید .درست بعد از عقد خانواده داماد دو گروه شدند .گروه اول دست گرفتند که عروس باید برقصه ..گروه دوم یکصدا خواندند که عروس دومادو ببوس یالا..خواهر داماد و جاریهایم هم که از میاندارها و مجلس گرمکنها بودند پیش آمدند، دستم را گرفتند و از روی صندلی بلندم کردند، من همانطور که به وسط گود کشیده میشدم سر چرخاندم و نگاه معصومانهای به همسرم انداختم .او هم ماخوذ به حیا مرا نگاهی کرد وخودش با کشش دست مادرش، بلند شدو به وسط میدان بزم کشیده شد. وسط شلوغی و ایشالا ماشالای مهمانها سرش را نزدیک گوشم آوردو گفت: عادله جان ،من رقص بلد نیستم. من هم روی پنجه، سرم را به گوشش رساندم و گفتم : من هم بوسِ جلوی اینهمه آدم را دوست ندارم. مثل دوتا مترسک، دستهایمان را بی هیچ هارمونی و هماهنگی در هوا تکان میدادیم و از بالا و پایین، چپ و راست، شاباش میگرفتیم.. ملتِ رقص شناس میخندیدند و دست میزدند.چقدر مادر شوهرم قربان صدقهی همین حرکات ناموزونمان میشد! چرخی وسط هال زدیم و خواستیم برگردیم سرجایمان بنشینیم که پایم میان آن کفشهای ناسازگارِ پاشنه بلند پیچ خوردو زمین خوردم. یکهو همه برای لحظهای ساکت شدند. ضبط صوت دیگر 《دختر آتیش پاره 》را نمیخواند..صدای دستها قطع شد ، صدای نق زدن بچههایی که بغل مامانشان شیرینی سق میزدند.صدای درگوشی حرف زدن مهمانهای غریب و آشنا...برای لحظهای ..فقط لحظهای همه ساکت شدند! چنان ساکت که منِ افتاده را خوف بر داشت که نکند مردهام ! داغم و خبر ندارم. بعدش همه جیغ زدنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: يکشنبه 3 دی 1402 ساعت: 14:53

پرسید دیر زمانی است که چیزی نمیگویی چیزی شده آیا؟

گفتم: بسیارند همراهانی که پیِ صدای آدمی ، او را میپرسندو خبرش را میگیرند..مدتی است درپی یافتن همراهان سکوتِ خویشم..

آنان که هنگام خاموشی در پی تو میگردند .

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1402 ساعت: 18:17

گفت: از تاریخ درس بگیر!

گفتم: تاریخِ من، لحظات بر من گذشتهای است که باز نمیگردد.

گفت: منظورم تاریخ ملتهاست.

گفتم: تاریخ ملتها را باید سینه به سینه شنید و از آن درس گرفت.

گفت: البته میشود کتابشان راخواند!

گفتم: تاریخ را حاکمان غالب مینویسند . بر نوشتهها اعتباری نیست.

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1402 ساعت: 18:17

گفتم:چه بد خوابی است خوابی که در آن، پس از بیداری، پِی ردّی از محبوبت باشی و به جایی نرسی.

گفت: بدتر آناست که پس از بیداری بگویی دیشب خوب خوابیدم!

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1402 ساعت: 18:17

صفحه بندی