بار و بندیل سفر را بستیم و قصد سفر به مشهد مقدس رانمودیم. بین زمینی و هوایی بودن وسیله نقلیه قرعه انداختیم، رزقمان زمینی شد.بین ماشین و قطار ، قرعه به نام قطار افتاد.اگر بدانید مراسم قرعه کشی با چه شور و شعفي انجام شد...تمامی کاغذهای قرعه کشی را حاج آقا مصطفي برداشتند..از خانواده احمدی ،خوشم می آید ، خانواده ای که حرمت ریش و گیسِ سفید را به خوبی نگه میدارند.القصه ...علی آقا از طریق اینترنتی بلیط قطار را در کوپه خانوادگی ، رزو کرد. مامان زری طبق رسم و رسوماتشان آش پشت پا را ، پیشِ پا پخت و ما خودمان جزو آش خورها بودیم.مامان صدیق اما آش را سه روز بعد از مسافر شدنمان پخت . یکی از آرزوهای تازه عروس و نو داماد ها این است که هنگام سفر کنار دست همسرشان بنشینند..وقتی خوابشان میگیرد ، سرشان روی شانه همسرشان باشد.ماهم از این قاعده مستثنی نبودیم.اما روزی که برای سفر با قطار وارد کوپه خانوادگیمان شدیم .ابتدای امر فکر کردیم کوپه را اشتباه آمدیم .چون داخل کوپه آدم وول میخورد.چند بار بلیط را با شماره واگن و کوپه چک کردیم شواهد و قرائن از درستی آدرس خبر میداد.به هر حال وارد کوپه شدیم.جمعیت خودشان را جمع و جور کردند و دو صندلی برای ما خالی شد. در طول عمرم اینقدر از خالی شدن صندلی برای خودم شرمنده نشده بودم که آنروز شدم. برخی از افرادکوپه فقط طبق اصل لانه کبوتری نشسته بودند.از بوی پایی که در آن فضای بسته پیچیده بود و بوی ترشی هفت بیجار چیزی نگویم بهتر است.دیدیم هر طوری که حساب کنیم ،نمیشود ما دو نفر کنار هم بنشینیم و باید از هم جدا بشویم.و جدا شدیم. حالا، کنار دستی من که یک خانوم مسن بود دائما سرش طرف شانه من می آمد و کنار دستی علی آقا هم که یک مرد مسن بود ،رسما به علی به عنوان متکی نگاه میکرد. تا مشهد ، خون ،خونمان را می خورد . فقط جای شکرش باقی بود که روبروی هم نشسته بودیم و از موهبت ارتباط ِچهره به چهره بی نصیب نمانده بودیم.خانواده ای که با آنها همسفر شده بودیم کرمانی بودند.خیلی زود با هم اخت شدیم طوری که من را دخترم و علی را پسرم خطاب میکردند..تازه،هر چیزی هم که میخواستیم بخوریم به تبع همین صمیمیت با تیم میخوردیم.اینکه میگویم تیم علت دارد.در یک کوپه بیش از شش مسافر نمیتواند بنشیند ،اما در کوپه ما، ده مسافر از پنج ساله تا هفتاد ساله نشسته بودند.بماند که من و علی برای اینکه هم قطارانمان راحت تر بنشینند خودمان را تا مشهد مچاله کردیم. بالاخره به مشهد رسیدیم . اولین سفر دوران تأهلمان در دفتر سرنوشت ،مشهد نوشته شده بود..چه سفری که از آغازش خاطره بود و خاطره شد..
نوشته شده توسط فاطمه عرب اسدی
در 23:58 | لینک ثابت
•
برچسب:
نویسنده: غزل سلطانی
تاريخ: جمعه
31 شهريور
1396 ساعت: 1:27