از موقعی که دستش داخل جیب خودش رفت، نیمه های پاییز را جشن می گیرد.جشن تولد. همیشه بعد از جشن یک بشقاب با بُرِش بزرگی از کیک تولد برای خانواده ما می آورد طوری که براحتی بشود بین هفت نفر به طور مساوی آن را قسمت کرد و کام همه شیرین بشود..اما از دو سال پیش رسما از پدرو مادرم خواست تا موقع جشن تولدش که البته تولد من هم به حساب می آمد ،من هم حضور داشته باشم. بابا و مامان اول مخالفت کردند ولی سامان اصرار کرد که فقط افراد خانواده خودش هستند و دوست داردمن هم به عنوان خواهر ، پیشش باشم ودر جشنش شرکت کنم.بالاخره موافقت کردند امابشرطها و شروطها..شرط آن بود که به بهانه خواهر _برادری دست مرا نکشد وسط که با خواهرها یا حتی خودش برقصم و شرط بعدی اینکه خیلی رسمی و با چادر مجلسی در جشن حاضر بشوم. سامان اولش چُرتش پاره شد ولی بلافاصله به بابا و مامان قول داد که همینی که می خواهید می شود. روز تولدمان شد .خواهرهای سامان، حسابی بزک دوزک کرده بودند و حتی مامان زکیه هم کمی رنگ و روغن به خودش مالیده بود.حاج حسین وآقا سهیل، پسر بزرگِ حاجی، کت و شلوار آبی نفتی پوشیده بودند و حکما با یک گالن عطرِ تند، دوش گرفته بودند. سامان، انگار که رعد وبرق به فرقش خورده باشد بی آنکه از آن هیکل یک و نود سانتی اش خجالت بکشد، موهایش را ژل زده بود تا سیخ بایستد و عطرِ ملایمی که من معمولا از آن تعریف می کنم را زده بود.سقف پذیرایی پر از بادکنک های سفید، سبز ، قرمز و نارنجی بود.همان رنگهایی که من و سامان خیلی دوستشان داریم. روی دیوار، پشتِ مبل شرشره نقره ای _طلایی نصب شده بود و زیر شرشره نوشته بود" هپی برث دی " روی میز کیکی با خامه و پانا کوتای وانیلی تزیین شده بود و دوشمعِ سه و یک را کنار هم قرار داده بودند . من با ظاهری معمولی، بالباسِ سفیدِکتانم که گلهای قرمز رنگِ ریز رویش بود ، با شلوارِ جین و یک شال آبی رنگ ، با چادر مجلسی ای که زمینه اش فیروزه ای و گلهای درشتِ گل بِهی داشت، وارد خانه شدم. بدون هیچ آرایشی. بعد از دیده بوسی با مامان و آبجی ها و دست دادن با بابا و داداشا رفتم روی مبل کنار سامان نشستم. همه شان رقصیدند و مسخره بازی در آوردند.من فقط می خندیدم و دست می زدم.بالاخره نوبت به رقصیدن سامان شد خواست دستم را بگیرد و بلندم کند که یاد عهد و پیمانش افتاد. به تنهایی چرخی زد و دستی تکان داد و سریع نشست.بعد با بغضی مردانه که همه متوجه بودند از کجا در گلویش گیر کرده، گفت" خوبست دیگه کیکو بِبُریم بریم سر کار و زندگیمون". موقع بریدن کیک با حالتی خاص رو کرد به من و گفت" پدر_مادرت که نگفتن کیکو با سامان نَبُر، هان!!" کارد را به دستم داد و دست کوچک مرا باپهنه دستِ مردانه اش گرفت، سارا از روبرو با هندی کمش ایستاده بود و تمامی صحنه ها را شکار میکرد.دستم را به طرف کیک دراز کردم ولی دستم را کشید و گفت " اختیارِ دست تو به دستِ منه.من از تو چند ساعتی بزرگترم"می خندد. من مثل یک میّت، دستم را در اختیارش می گذارم تا برشِ اولِ کیک را آنطور که به دلخواهش است ، بزند. بعد از بریدن کیک چند عکس دو نفره به درخواست سامان گرفتم.هیچ وقت فکر نمی کردم که یک روز سامان با عکسهای خودش و خواهرش دست به کارهایی بزندکه دلم برای همیشه از او چرکین شود.
نوشته شده توسط فاطمه عرب اسدی در 16:29 | لینک ثابت •
برچسب:
نویسنده: غزل سلطانی