یادم می آید وقتی خانم کمالی اسم مرا خواند خودم هم با او همخوانی کردم و بلند گفتم فاطمه حبیبی هوراا.بالاخره من هم کلاسبندی شدم. کلاس اولِ" جیم". سامان ، اما داخل کلاس ما نیفتاد. فامیلی او " قاف" داشت و در کلاسبندی ماقرار نگرفت..زنگ تفریح ، هیجانی ترین زمان حضورم در مدرسه بود .من و امیر و سامان ، لقمه هایی که مامانهایمان گذاشته بودند را با هم می خوردیم و بعد گرگن به هوا بازی می کردیم. یک بار سَرِ همین گرگن به هوا ، پاشنه کفشم در رفت و کفشم از بغل درزش باز شد.می خواستم بزنم زیر گریه که امیر گفت ناراحت نباش ما تا خانه تو را کول می کنیم. سامان هم برای اینکه کم نیاورده باشد گفت من قدم از امیر بزرگتره، خودم فاطمه را کول میکنم تا خونه می رسونم. و این شد که بعد از اینکه زنگ خانه زده شد، بچه ها منتظر شدند تا همه دانش آموزان خارج شوند.وقتی مدرسه خلوت شد سامان نشست و من دستان کوچکم را دور گردنش حلقه کردم و او بلند شد. کیفم را امیر گرفته بود.
وقتی به آستانه درب خانه مان رسیدیم، امیر دستش را روی زنگ گذاشت و زنگی ممتد زد.بابا با عجله درب را باز کرد وقتی بابا مرا سوار بر پشتِ سامان دید، وقتی چشمش به کفش بدون پاشنه ام افتاد ، بلند خندید و گفت " همینطوری وایستید دوربینمو بیارم عکستونو بگیرم" بابا دوربینی داشت که همیشه ی خدا شارژش پُر بود و تک تک لحظات زندگی ما بچه ها را ثبت میکرد.اولین عکس دوران دبستانم رادر حالیکه مقنعه ی سورمه ای_نخی ام روی سرم چرخیده بود و اشک داخل چشمانم حلقه زده بودوپاشنه کفشم کنده شده بود ، روی پشتِ سامان، گرفتم. هنوز هم که هنوز است هر وقت با سامان آلبوم خانوادگی مان را ورق می زنیم، وقتی به این عکس می رسیم مغرورانه می گوید" آدم باید اِز ناموسش اینجوری حمایِت کُنِد .من از همون بچگی خاطِرِت رو میخواستم ، نه فاطمه؟؟" بی صدا می خندم و سرم را پایین می اندازم و می گویم " راستی برات سنگین نبودم؟؟" می گوید کمی خسته شدم اما صدای قلبت که تند تند میزد به قلب من آرامش می داد. چشمانش برق عجیبی زد.
برچسب:
نویسنده: غزل سلطانی