خرید بک لینک
کلاس اول را باهم در مدرسه ای که در نزدیکی خانه مان بود گذراندیم. مدرسه ای که اولش مسجد بوده و بعد تغییر کاربری داده وشد ه مدرسه بزرگسالان و بعد مدرسه ابتدایی شد. تا پایه چهارم ابتدایی ، دانش آموزانِ هم محله ای مان به این مدرسه می آمدند. آن سالی که من و سامان کلاس اول بودیم آخرین سال مختلط بودن مدرسه بود و از کلاس دوم به بعد دیگر در منطقه ما مدرسه مختلطی وجود نداشت. اولین روز مدرسه ام را فراموش نمی کنم همه دانش آموزان در حیاط مدرسه صف ایستاده بودیم و منتظر بودیم خانم کمالی مدیر وقت مدرسه، کلاسها را و اسامی دانش آموزان هرکلاس را بگوید.ما نو آموز بودیم و چیزی از حروف الفباء نمی دانستیم .دائم اسم خودمان را بلند صدا میزدیم تا خانم مدیر زودتر اسم ما راهم ببرد و برویم سَرِ کلاسمان.بماند که خانم کمالی دائم به ما تذکر میداد که کلاسبندی بر اساس حروف الفباست و ما پیله میکردیم که اسم مارا هم بخواند. داداش امیر و سامان کنار هم ایستاده بودند.امیر از من دوسالی بزرگتر است و سواد خواندن و نوشتن داشت.اما سامان مثل من صفر کیلومتر بود.من خیلی ریزه میزه بودم و عشقِ چادر.چندین روز مانده بود به اول مهر که از مادرم خواستم برایم چادر بدوزد تا با چادر به مدرسه بروم .مامان هم چادری که خاله از شهرستان برایم فرستاده بود را کوتاه تر کرد و برای اولین روز مدرسه ام آنرا آماده کرد.آن موقع ها مردم چادر خاله هایشان را کوتاه می کردند و می پوشیدند تا حجابشان روی زمین نماند.آن موقع ها مردم با چادر ، عشق میکردند.

یادم می آید وقتی خانم کمالی اسم مرا خواند خودم هم با او همخوانی کردم و بلند گفتم فاطمه حبیبی هوراا.بالاخره من هم کلاسبندی شدم. کلاس اولِ" جیم". سامان ، اما داخل کلاس ما نیفتاد. فامیلی او " قاف" داشت و در کلاسبندی ماقرار نگرفت..زنگ تفریح ، هیجانی ترین زمان حضورم در مدرسه بود .من و امیر و سامان ، لقمه هایی که مامانهایمان گذاشته بودند را با هم می خوردیم و بعد گرگن به هوا بازی می کردیم. یک بار سَرِ همین گرگن به هوا ، پاشنه کفشم در رفت و کفشم از بغل درزش باز شد.می خواستم بزنم زیر گریه که امیر گفت ناراحت نباش ما تا خانه تو را کول می کنیم. سامان هم برای اینکه کم نیاورده باشد گفت من قدم از امیر بزرگتره، خودم فاطمه را کول میکنم تا خونه می رسونم. و این شد که بعد از اینکه زنگ خانه زده شد، بچه ها منتظر شدند تا همه دانش آموزان خارج شوند.وقتی مدرسه خلوت شد سامان نشست و من دستان کوچکم را دور گردنش حلقه کردم و او بلند شد. کیفم را امیر گرفته بود.

وقتی به آستانه درب خانه مان رسیدیم، امیر دستش را روی زنگ گذاشت و زنگی ممتد زد.بابا با عجله درب را باز کرد وقتی بابا مرا سوار بر پشتِ سامان دید، وقتی چشمش به کفش بدون پاشنه ام افتاد ، بلند خندید و گفت " همینطوری وایستید دوربینمو بیارم عکستونو بگیرم" بابا دوربینی داشت که همیشه ی خدا شارژش پُر بود و تک تک لحظات زندگی ما بچه ها را ثبت میکرد.اولین عکس دوران دبستانم رادر حالیکه مقنعه ی سورمه ای_نخی ام روی سرم چرخیده بود و اشک داخل چشمانم حلقه زده بودوپاشنه کفشم کنده شده بود ، روی پشتِ سامان، گرفتم. هنوز هم که هنوز است هر وقت با سامان آلبوم خانوادگی مان را ورق می زنیم، وقتی به این عکس می رسیم مغرورانه می گوید" آدم باید اِز ناموسش اینجوری حمایِت کُنِد .من از همون بچگی خاطِرِت رو میخواستم ، نه فاطمه؟؟" بی صدا می خندم و سرم را پایین می اندازم و می گویم " راستی برات سنگین نبودم؟؟" می گوید کمی خسته شدم اما صدای قلبت که تند تند میزد به قلب من آرامش می داد. چشمانش برق عجیبی زد.

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

صفحه بندی