خرید بک لینک
تازه از در خانه بیرون آمده بودم.خیلی دیرم شده بود. چسبِ کفشِ پای راستم دائم باز میشد. چند بار خم شدم و محکمش کردم ولی از رو نمی رفت و بعد چند قدم دوباره باز می شد. بار آخری که چسبش را محکم کردم از ترس اینکه دوباره باز شود، مثل لنگها راه می رفتم .پای راستم را روی زمین می کشیدم که مبادا با انحنا برداشتنِ حین راه رفتن ، مثل تفنگ از ضامن خارج شده، بشود. وقتی کفش آدمی در پایش لق بزند راه رفتن عذاب آور میشود..مثل همراه و همسفر بد می ماند. سَرَم به راهِ خودم بود که با برلیانسش جلوی من پیچید.هول کردم وپای راستم پیچ خورد . می خواستم زمین بخورم که راننده مثل فشنگ آمد و زیر بغلم را گرفت. ترسیده بودم از اینکه" این اول صبحی این مرتیکه کیه که با ماشینش مزاحمت ایجاد کرده وحالا دستش زیر بغلم ،دارد مرا بلند می کند". دستش را پس میزنم و میگویم لازم نیست کمک کنید. می خندد و می گوید "لااقل نیگا کن ببین با کی تصادف کردی" صدایش آشناست. سرم را بالا می گیرم و محجوبانه و مغضوبانه نگاهش می کنم .عه سامان تویی؟

_پس کی میخواسته باشه؟

_ای تو روحت !دارم میرم مدرسه دیرم شده.

_می رسونمت.

_ما را به خیر تو امیدی نیست فقط شَر مَرسان.

_اونقدر توی شعر و شاعری غرق شدی که چند بار صدات زدم حالیت نشد .مجبور شدم بپیچم جلوت.میخندد.

از او خدا حافظی می کنم.بلکه زودتر دست از سرم بردارد اما با تحکم دست ضعیف ونحیفم را میگیرد،درب ماشین را باز میکند و مرا مجبور به نشستن می کند.روی صندلی جلویی ، کنار دست خودش.

_ می رسونمت.باهات حرف دارم!

_من با شما حرفی ندارم.الانم خیلی دیرم شده منو سریع تر برسونید.

خودم را سرگرم گوشی ام نشان می دهم تا فکر هم صحبتی بامن از ذهنش بیرون برود. انصافا تا جلوی مدرسه لام تا کام چیزی نگفت. موقع پیاده شدن گفت "تو که دو جین کفش داری خب یه کفش دیگه بپوش. مجبور نیستی توی این وقت کم عینهو بازیکنای دوی معلولان راه بری. " می خندد. با آن صدای بم و خشِنَش.قیافه اش شبیه آقای نظام اسلامی ، مجری" صبح به خیر ایران "است. هیکلش هم همانگونه تو پُر و قامتش کشیده. منِ یک مترو نیمی پیش او مثل گنجشکی در دستانِ فیلَم.موهای روی شقیقه اش نقره ای شده و مثل یک کامل مرد می ماند.خودش می گوید حروف الفبایش فقط "ز"را کم دارد.

پیاده میشوم. پای راستم درد میکند . لنگان لنگان خودم را به محوطه مدرسه می رسانم. وقتی مطمئن شد پایم به مدرسه رسید بوقی زد و دستی تکان داد و رفت.

هم سنیم، اما سامان چند ساعتی از من بزرگتر است. مهندسی مکانیکش را از دانشگاه شریف گرفت. بچه خرخانی بود و البته هست. باهوش و یک دنده. الان به عنوان ناظر به نیرو گاه های اطراف تهران و حتی مشهد و قزوین میرود و کارهای سیستمی شان را بررسی می کند.او فرزند پنجم خانواده است و من فرزند دوم. اصالتا اصفهانی است اما هرگز در او و خانواده اش خساستی را ندیدم. کمتر اسمش را می برم اغلب داداش صدایش می زنم.از کودکی این را در گوشم خواندند که سامان برادرم است.خواهر و برادری از دو پدر و مادر متفاوت..او هم گاهی مرا آبجی و گاهی فاطمه میخواند. همه چیز خوب بود تاروز مادر. این اواخر که برای روز مادر برای مامان زکیه، مامانِ سامان، هدیه ای گرفته بودم وقتی درب منزل باز شد سامان پشت در منتظر ورود من بود .طبق عادت دست دادیم و خیلی رسمی وارد خانه شدم . مامان زکیه داخل آشپزخانه بود متوجه حضور من نشد و بلند پرسید" سامان ، مامان، کی بود؟؟"سامان از سر بد جنسی یا هر چه که میخواهید اسمش را بگذارید، با آن لهجه اصفهانی اش، گفت" عروسِ خانه زادتونِست، فاطمه خانوم" مامان زکیه لبش را به دندان گزیدو گفت"پسر استغفار کن مگه تو بهایی ای؟؟؟ " سامان گره به ابروان پیوسته اش انداخت و گفت "من بی دینم. اصلا من کافرم." بعد به داخل اتاقش رفت و درب را مردانه بست.

مامان زکیه با دیدن من خندید و مرا در آغوش گرفت و بوسید .حواسش بود که امروز روز مادر است .بچه هایش همه عروس و داماد شده اند. هر سه دختر و یکی از دو پسرش.جنس .بچه هایشان برعکس بچه های ماست.سهیل ، سهیلا، سارا، سونا و سامان.

مهرو محبت ها کم رنگ شده. هر کدام از آبجی ها جایی افتاده بودند که نمی توانستند برای روز مادر خدمت مامان زکیه برسند و فقط هدیه شان را کارت به کارت کرده و در تلگرام چند استیکر گل و بوس و آغوش برای مامان فرستاده بودند.. آقا سهیل اما صبح زود به دیدن مامان آمده بود و هدیه اش را دستی تقدیم کرده بود.یک کارت هدیه سیصدهزار تومانی که رمزش سال تولد مامانی بود.سیزده سی و دو . مامان زکیه می گوید هر پنج بچه ام یک طرف و تو یک طرف . مرا محکم در آغوش میگرد. آرام زیر گوشش نجوا می کنم مامان برام یه خواستگار خوب اومده برام دعا کن. اشک در چشمهایش حلقه می زند و با بُغضی که نمی دانم از خوشحالی است یا چیز دیگر، آرام در گوشم می گوید "سامان نفهمه وگرنه مثل تموم خواستگارای قبلی ت، بازم نمیذاره کارت به سر انجوم برسه. این پسر حسوده. میخواد تو رو پا به پای خودش پیر کُنِد. هی خواستگارا رو بد راهی میده." انگار متوجه پچ پچ هایمان شده . درب اتاقش را باز کرد .رو کرد به مادرش و سکه ای را که برای روز مادر گرفته بود ، باتبریکی سرد ، تحویل داد.

بعد با لحنی که شکایت از آن می بارید به مامان زکیه گفت" کاش اصلا به فاطمه شیر نمی دادی، اصلا میذاشتی می مرد، آخر هر کس مرگِست دیگه. اینم یکیش"

مثل همیشه کار به اینجا می کشد.

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:31

صفحه بندی