خرید بک لینک
.انتقالی بود.پایانِ دوره راهنمایی ،وسطای سال یهو در کلاس باز شد و خانم قاسمی ناظم مدرسه ، وسط زنگ تاریخ و جغرافیا ، بادختری که درکنارش ایستاده بود ،وارد کلاس شد. اسم و فامیلش را گفت و از بچه ها خواست با او دوست باشند.با شیطنت خاصی بچه ها را ور انداز کرد و بین چهل و چهار دانش آموزی که در کلاس بودند، صاف آمد و خودش را بین من و بهاره که دو نفره نشسته بودیم ، چپاند. خیلی زود یخش باز شد و زنگ تفریح را در کنار ما گذراند.

خوشگل بود .چشمانی درشت با مژگانی که بی منت مشاطه فر خورده بود.دماغ کوچکی داشت با لبهای باریک صورتی.پوستش ولی گندمگون می زد. از قزوین آمده بود. مانتویی بود و همیشه ی خدا کاکلش از زیر مقنعه اش دزدکی بیرون میزد. موهایش برق عجیبی داشت . بدون هیچ ژل و روغنی. موقع صحبت کردن طوری از زبان دستش استفاده می کرد که فکر می کردیم دارد می رقصد. پنج شش سانتی از من بلند تر بود اما از بهاره دو سه سانت کوچکتر به نظر می آمد. صدایش گیرایی خاصی داشت طوری که همان اول کاری وقتی که خانم قاسمی او را تحویل کلاس داد و رفت همان موقع که میخواست خودش، خودش را معرفی کند، خانم مقدوری آنقدر از لحن صدایش خوشش آمد که گفت:" صدات برای گویندگی خوبه.قدرشو بدون" بعد چشمانش را نیمه باز کرد و با حالتی ناز او را نگاه کرد.دلم نگاه خانم مقدوری را میخواهد با آن حالت ناز.اوایل خیلی دوستش داشتم علی الخصوص که با من اصلا غریبی نمی کرد. تمام اسرارش را به من می گفت .حتی از عشقش به نوه عموی پدرش ، به اندازه یک رمان حرف زده بود. .چندین بار عکس معشوقش را به من نشان داده بود.مهندسی می خواند.پسر خوشگلی بود .با ریشهای یکدست مشکی و چشمان درشت و ابروان پیوسته. تابه حال پسری به خوش جمالیه ، نوه عموی پدرِ لیلی ندیده ام. مثل لیلی چهره اش دوست داشتنی و تو دل برو بود.

از همان روز اول ، که با من به خانه برگشت ، تا پایان دوره دبیرستان که قریب به پنج سال می شد ،بامن به مدرسه می آمد.

عاشق بودن بد نیست اما اینکه آدم دلش گاراژ شود و سرگردان بماند خیلی بد است.

سال اول دبیرستان بودیم و یک زنگ بیکاری در دوشنبه ها، فرصت خوبی شد تا او را بیشتر بشناسم .مدرسه مان دو طبقه بود و دور تا دور آن ، کلاسها طوری چیده شده بودند که از چهار جهت ویو داشتیم. . بچه های راهنمایی معمولا در طبقه هم کف درس می خواندند و بچه های دبیرستانی در طبقه فوقانی بودند.

دوشنبه بود.زنگ اول فیزیک داشتیم و زنگ دوم بیکاری، آنروز معلم فیزیکمان نیامد و دو زنگ پشت سر هم بیکار بودیم. بچه ها داخل کلاس بزن بکوب راه انداخته بودند و یک سر این سر و صدا ها لیلی بود که مسؤولیت ضرب و خوانندگی کلاس را به عهده گرفته بود.خانم قاسمی که خودش دختر و پسر نوجوان داشت، خوب ما را درک می کرد .چند بار تذکرداد. لسانی و همراه با لبخند .اما سر و صدای ما آنقدر بالا گرفته بود و همخوانیها زیاد شده بود که شخص مدیر به همراه خانم قاسمی سر کلاسمان آمدند و بعد از کلی تذکر همه را از کلاس بیرون کردند.داخل حیاط مدرسه هرچه دنبال لیلی گشتم پیدایش نکردم. این اواخر با رویا و مهناز زیاد می پلکد.دخترهایی که دوبار تهدید به اخراج شدند. داخل مدرسه لوازم آرایشی می فروختند و نوار های غیر مجاز قرض می دادند.

همه جا را گشتم دور تا دور مدرسه را حیاط احاطه کرده و من مثل حاجیانی که طواف میکنند دو سه بار مدرسه به آن بزرگی را دور زدم

حتی داخل نماز خانه، بوفه و سرویس بهداشتی را هم گشتم اما هیچ خبری از لیلی نبود. .یعنی از مدرسه بیرون رفته؟؟

دست آخر مجبور شدم از دوستان مهناز درباره او پرس و جو کنم که فهمیدم با مهناز و رویا به آزمایشگاه فیزیک که همان طبقه بالاست رفتند. درب آزمایشگاه بسته بود.دستگیره را آرام به سمت پایین فشار دادم و وارد آزمایشگاه شدم.آزمایشگاه در ضلع شمالی ساختمان است و دو پنجره بزرگ دارد. ویوی شمالی مدرسه اتوبان و بالای اتوبان،رشته کوه های البرز، پارک جنگلی و یک پادگان است که همیشه داخل برج نگهبانی اش یک سرباز با دوربین دیده بانی و اسلحه به دوش در حال پست دادن است. بچه ها ازپنجره بیرون را نگاه میکردند وبه شدت دست تکان می دادند.شاید مسافری را که در ترافیک ، متوجه مدرسه شده ،بدرقه می کنند. اینها را با خودم می گویم.

نمی دانستم برای سربازی که اینها در تیر راس نگاهش ایستادند ، دارندجان می کَنَند.مهناز متوجه حضور من شد ، ترسید و باچهره ای رنگ پریده و صدایی لرزان گفت:" تو کی اومدی؟؟ چرا در نزده میای تو، خانم قاسمی تو رو فرستاده دنبالمون؟" اگر حرفش را قطع نمی کردم نزده همه چیز را لو می داد.گفتم: نترسید من دنبال لیلی اومدم با شما ها کاری ندارم. لیلی هم که خجالت زده بود گفت :فاطمه دهنش قرصه خیالتون راحت. بعد من را به جان عشقم قسم دادند که به خانم قاسمی چیزی نگویم.جلوی پنجره رفتم برای لحظه ای کوتاه در تیر راس دید سرباز قرار گرفتم.سرباز که تا به حال دست می زد و دست تکان می داد یهو دوربینش را رها کرد و شروع کرد به رقصیدن. خجالت کشیدم صد بار خودم را لعنت کردم و از تیر راس دیدش خودم را کنار کشیدم. بعد مثل مادر بزرگها شروع به نصیحت کردم که شما میدونید با این کارتون چه گناه بزرگی مرتکب میشید. یارو اون بالا حموم لازم بشه گناهش پای شماست .تازه خودتونم کم از اون ندارین. از کنار تخته سیاه دزدانه راهی به سمت در پیدا می کنم و بعد خارج می شوم.

یک دوشنبه دیگر زنگ بیکاری ، دیگر خودم را سر گردان نکردم یک راست به سراغ آزمایشگاه فیزیک رفتم و باز هم با احتیاط در را باز کردم. این بار از لای شکاف در دزدانه نگاهشان کردم. جلوی پنجره مشرف به سرباز، هر سه دختر خودشان را تکان می دادند. حالم از هر سه شان بهم خورد . آرام در را بستم و بیرون آمدم.

امروز عروسی سونا خواهر کوچک سامان است. خانم قاسمی در جریان محرمیت من و سامان قرار دارد. خانه اش دو خانه بالا تر از خانه سامان است. خودشان هم برای عروسی دعوت شده بودند.سامان همراه مامان صدیق برای اجازه گرفتن به مدرسه آمده بود.خانم قاسمی تا چشمش به سامان افتاد سریع کاغذ اجازه خروج را مُهر زد. خودش گفت می ترسم با این دخترای پر رو دریده الان اینجا بلوا بشه. موقع خروج لیلی که کنار آبخوری ایستاده بود برای خدا حافظی پیش آمد. در آن لحظه تمام حواسم به حرکات سامان بود که لیلی را به چشم مشتری نگاه می کرد. سریع دست دادیم و خارج شدم. بعد از عروسی سامان مرا کنار کشید و گفت : میتونی یه کاری کنی منو با دوستت بیشتر آشنا کنی؟؟ خیره خیره نگاهش کردم و گفتم : ای تف به اون چشات. مگه نشنیدی که میگن اگه جایی رفتی چشاتو نگه دار. پسر اینقد چش ناپاک؟ سرش را زمین انداخت و گفت: پدر سوخته دلمو برده، می گی چی کار کنم فاطمه؟؟ گفتم این دختر صاحاب داره می خواد عروسِ نوه عموی باباش بشه. دیگه به این فکر نکن!

این اواخر چادری شده بود. آن هم چه چادری!! همیشه پنج دقیقه داخل سرویس چادر کشدارش را طوری تنظیم می کرد که قوس کاکلش دیده شود. مسیر خانه تا مدرسه همیشه پر بود از لات و پوتهایی که با موتور و گاهی با دو چرخه زید بازی می کردند.یکی دوبار خودم با چشم خودم دیدم که لیلی خم شد و از روی زمین نامه ای که شاگرد مکانیک ،کنار جاده انداخته بود رابر داشت و هنگام بر گشت با نامه ای جوابش را داد. چند بار به او تذکر دادم ولی گوش نمی کرد و می گفت: اینا تفریحه!

گفتم دیگر نمی خواهم من را در مسیر مدرسه تا خانه و بالعکس همراهی کند. اما او می گفت چون تو پاکی شاید یه روزی خوب بشم اگه منو از خودت برونی شاید اسیر مهناز و رویا بشم ها!!

خانواده اش که متوجه برخی از رفتارهایش شده بودند، دوران دبیرستانش که تمام شد با اولین خواستگارِبعد از دیپلم ، ردش کردند تا رسوایی رفتار دخترشان آنها را بد نام نکند.

نوشته شده توسط فاطمه عرب اسدی در 19:47 | لینک ثابت •

برچسب: نویسنده: غزل سلطانی تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت: 14:16

صفحه بندی