ایستگاه اول:
هشت نُه ساله بود.همه اعضای خانواده اش دور سفره ناهار جمع بودند.خانه بوی بادمجان تنوری و سیر می داد. مادرش ماهی تابه روحی که لبالب از میرزاقاسمی بود را وسط سفره پارچه ای راه راه گذاشت.شش قاشق روحی داخل ماهی تابه بود.پدر که بسم الله را گفت، شش دست مجهز به قاشق مشغول خوردن ناهاری شدند که نمی دانستند آخرین غذای دور همیشان است.مادر تازه دندان مصنوعی گذاشته بود.آرام آرام غذا را می جوید.هنوز فکّ ضعیفش قدرت خمیر کردن نان سنگک را نداشت. نان ها را لقمه لقمه کرده بود.یک پارچ آب یخ، چند لیوان بلوری سبزرنگ و ویک سبد حصیر بافت، پُر از ریحان و نعنا، که مادر خودش کاشته بود و یک بطری دوغ هم بود.
هنوز یادش نمی آید که آیا سیر شده بود یا نه؟
آیا وسط لقمه هایش ریحان و نعنا می گذاشت؟
آخرین قاشق را چه کسی به کف ماهی تابه کشید؟
یادش آمد، عکس دایی جوانِ شهیدش،بر روی آن قابِ نخ بافی که مادر درست کرده بود، شروع به تاب خوردن کرد.مثلِ لامپی که وسط حال آویزان بود. پدر با صدای بلند و پر حجمش، یا اباالفضلی گفت و مهدی دو ساله را در آغوش کشید. مادر هم یا حسین گویان، دست دخترش را گرفت و به دو برادر ِ ده دوازده ساله اش گفت:سریع بیرون بروید، زلزله، زلزله
ایستگاه دوم:
زمینه فیروزه ای با گل های زرد و گل بِهی اش و حاشیه دور سورمه ای دامنش توی چشم می آمد.
خاله گلنار دستی به پایین پیراهنش کشید و گفت:خب بچرخ ببینم چطور شده؟
چرخی میزند و پایین پیراهن گل گلی اش مانند چتری باز می شود.عروسکی می شود در میان گلزار.
گلنار گفت:حمید پسر خوبی است.با اصل و نسبه.سنش هم خوبه. اون نوزدهه و تو هفده. الان هم سربازه.معلومه که اهل زن و زندگیه
مادرش از سه سال پیش تو را برایش چشِم و چِرا کرده. الان که دیگه ماشالا، بالغه و کامله شدی، گفتندبیایند، نشانی، چیزی، بگذارند تا پسرشان بیشتر به زندگی دلگرم بشود.سربازیش که تمام بشود، برایت عروسی می گیرند. امشب می خواهندبیایند خواستگاری. پسرشان برای همین کار چند روز مرخصی گرفته.
لپهایش گل می اندازد و چشمانش برق می زند.حمید را دوست دارد.هیچی نباشد از سعید، پسر اختر خانوم، که خیلی بهتر است.نه کچل است و نه عینکی!تازه،سربازی رفته هم، هست.
برای آخرین بارجلوی آینه خودش را نگاه می کند.روسری نخی با زمینه زرد و گلهای آبی نفتی را دور گردنش گره می زند. گردنبندِ قلب نشانش را از زیر یقه پیراهنش در می آورد و روی سینه اش می گذارد.دکمه های سر آستینِ پیراهنش را می اندازد.با پهنای انگشتانِ دو دستش، روی گونه هایش را نوازش می کند و بعد در آینه برای خودش بوس و چشمکی می زند.چینهای دامنِ پیراهنش را مرتب کرد و پاچه های شلوار گشادش را بالا و پایین میکند تا مطمئن شود که ساق پایش ، پوشیده است.کفش های نمدی اش را می پوشد.با صدای گلنار خانوم که گفت مهناز جان ، چایی رو بیار، سینی به دست وارد مجلس می شود.
سرش پایین بود، ماشینی شده بود که راننده اش گلنار بود.دائم جهت ها راگوشزد می کرد.مادر جان!برو بالا، چپ، راست، خوب بشین.دستت درد نکنه.
دیگر چیزی یادش نمی آید.تا آنجا که عاقد برای بار سوم گفت:مهناز خانوم وکیلم و او با شرم و حیا گفت:بااجازه عمو خلیل و خاله گلنارم بله!
ایستگاه سوم:
چشمانش را باز کرد.دوست داشت همینکه بچه را گرفت بعد از اذان و اقامه در گوشش نجوا کند؛خدا خیر الرازقین است .پس برای یک لقمه نان بیشتر منت خلق الله را نکش.
همین که بچه را به بغلش دادند، پرسید: بچه سالمه؟ گفتند بله. یه پسر کاکل زری، تپل مپلی.این را که شنید زد زیر گریه.حمید نگران شدو پرسید چرا گریه می کنی؟مهم سالم بودن بچه است .پسر و دختر که فرقی نداره. سرش را به سمت حمید که سمت راستش ایستاده بود، چرخاند.معصومانه نگاهش کرد. اشکی از گوشه چشمش راهش رابه سمت شقیقه اش پیدا کرد. روسری صورتی اش به اندازه قطره اشکی، تیره شد. گفت یاد برادرم ، مهدی ، افتادم. یاد مادرم. تمام خاطراتی که تا نه سالگی از خانواده اش داشت برایش تداعی شد. اگر سقف ایوان آنقدر زود نمی ریخت،اگر مادرش او را به سمت حیاط هول نداده بود، الان او هم مانند پدر و مادر و برادرانش ،قسمتی از تاریخ شده بود.
برچسب:
نویسنده: غزل سلطانی