برای همین پسر اولشون احمد علی پسر دومشون محمدعلی و پسر آخرشون رو علی گذاشتند.اینها را با اشتیاق خاصی برایم تعریف میکردند.گفتم مامان زری جون پس چرا اسم دخترتونو زینب گذاشتید؟؟ فرمودند که اونموقع ها که کامپیوتر و این حرفا نبود که.آقاجون شناسنامه من و خودش رو برده بوده ثبت احوال که برای زینب شناسنامه بگیره .یه سبد بزرگ گذاشته بودند و شناسنامه ها رو توی اون میچیدند.بعد براساس نوبت صدا میزدند و اسم نوزاد رو وارد میکردند.نوبت ما که رسیده بوده آقای ثبت احوالی صدا زده آقا مصطفی احمدی ، نفر بعدی هم اسمش آقا مصطفی بوده و بچه اش هم دختر، جواب میده ، زینب، اسمشو زینب بذارید!! حاج آقا مصطفی هم فکر کرده شاید نوبت اون آقا بوده و اشتباه متوجه شده ، چیزی نمیگه .وقتی کار صدور شناسنامه تموم میشه ، آقای ثبت احوالی دوباره اسم آقاجونو صدا میزنه که بیایید و شناسنامه هاتونو بگیرید. آقاجون متوجه میشه اسم نوزاد رو اشتباه گذاشتن .میگه ما که هنوز اسم بچه مونو نگفتیم شما اسمشو زینب گذاشتید! ما میخوایم اسم دخترمون فاطمه باشه!آقای ثبت احوالی نگاهی به بابا میندازه و میگه زینب هم دختر فاطمه هستش . قسمتش این بوده...اونوقتها هر اشتباهی رو به حساب قسمت میذاشتن.
میگن ولی فاطمه میگم شایدم قسمت بوده ، من از کجا می دونستم که یه روز عروسم اسمش فاطمه میشه..اگه اسم دخترم هم فاطمه بود اونوقت موقع صدا کردنشون باید هی میگفتم فاطمه دخترم یافاطمه عروسم...حالا من به این فکر میکنم که شاید هم قسمت بوده، چون مقدر بوده که زینب خواهر علی باشد..وقتی که تمام خاطرات یک خانواده به یک نفر ختم میشود.علی ..علی ..علی..
برچسب:
نویسنده: غزل سلطانی