میگه فاطمه میدونی از کجا محبتت توی دل علی افتاد؟؟میگم دوران دبیرستان بود دیگه، نه مامان؟؟ میخنده و میگه نه برو عقب تر! میگم یعنی زمانی که دانش آموز راهنمایی بودم، اومدم خونتون روضه، شما ختم انعام داشتیدگفتید فاطمه جان شما هم بخون و من با ترتیل قرآن و میخوندم که یهو توپ علی افتاد تو حیاط ، اومد توپ و برداره صدامو شنید و وایستاد وگوش میداد. بچه های کوچه صداشون در اومد که علی مُردي؟؟؟رفتی توپ بیاری یا بسازی؟؟؟ اینو خود علی برام گفته بود مامان! میگه نه، برو عقب تر، عقب تر!! میگم مامان زری جونم آخه از این عقب تر دیگه پسر شما، بچه ای بیش نبوده ها!! بچه از عشق چی میفهمه؟؟میگه اگه اون بچه علی باشه میفهمه! خوب هم میفهمه!! بعد ادامه میده علی هشت سالش بود و شما یازده ساله، علی بابچه ها تو کوچه فوتبال بازی میکردن که توپشون چند بار پشت سر هم میخوره به در خونتون . این خونه سر نبشی شما هم بد جور رو مخ بچه ها بودا!! میگم خونه سرنبش بده خیلی بد.تموم سرو صداها توگوش آدمه! میگه آره ! حالا گوش کن! بار آخری که توپشون به در خونتون میخوره ، تا در خونتون باز میشه بچه ها فرارمیکنن ، علی مونده بود و توپش که تو از در میای بیرون چشت به پسرم میفته و خواستی دعواش کنی ولی انگار از قیافش خوشت اومده، دستت رو گذاشتی زیر چونه علی و گفتی اینجا توپ بازی نکنین مردم آزاری گناهه! اینجا ی داستان که میرسه یهو زد زیر گریه و گفت الهی مادر قربون عاشق شدنت بره! وااعلیاا! آرومشون میکنم سریع یه لیوان آب براشون میبرم و خودمو کنترل میکنم که تا تموم نشدن داستان ، عبراتی نشم. یه خورده که آروم شد گفت تموم اینا رو شب قبل خواستگاریت علی با کلی خجالت و رنگ به رنگ شدن برام تعریف کرده. به اینجا که رسید شروع کردم به سرفه کردن ..
برچسب: سابقه,
نویسنده: غزل سلطانی