خوش قامت و خوش پوش ، وقتی که لباس سفید کارش را میپوشید خیلی از هم محله ای ها به شوخی آقای دکتر خطابش میکردند. چهره اش نورانیتی خاص داشت و صدایش طنینی دل انگیز. نه آنقدر کلفت که آدم از شنیدنش هول کند و نه آنقدر لطیف و زنانه که حیفه ریش باشد. مهندس و منطقی . فقط پنج شنبه _جمعه ها درب مغازه می ایستاد و مابقی روزها را برادر هایش که آنها هم اهل کمال و جمال بودند ، مغازه را اداره میکردند. وقتی برای دختر خاله اش که بسیار زیبا و دوست داشتنی بود ، به قصد خواستگاری اقدام کرد ، خاله خانمش دختر را بر روی دست تقدیم کرد . هنوز سالگرد عروسیشان نیامده بود که پدری را مشق میکرد. گاهی در مسجد محله بی هیچ خجالتی و منتی کار مکبری انجام میداد.کارهای الکترونیکی و برق کشی و هرچه از تعمیرات را که به ذهنتان برسد همیشه دست او را می بوسید. .خلاصه همه اورا میشناختند .روزی که پشت بلندگو بسیج و مسجد محله خبر تشییع جنازه اش را دادند، هیچ کس باورش نمیشد که اینقدر زود باید ندیدنش را باور کنند. بر روی بنری که برای تسلی خانواده اش بالای درب منزلشان نصب کرده بودند، نوشته شده بود درگذشت ناباورانه و غمبار قصاب غمهای محل را خدمت شما تسلیت عرض میکنیم. روحش شاد.
میشود قصاب غمهای یک محل بود .برخی از تیپهای داستان زندگی ما گاهی از شخصیت اصلی بیشتر اثر گذارند.
نوشته شده توسط فاطمه عرب اسدی در 23:44 | لینک ثابت •
برچسب: قصاب,
نویسنده: غزل سلطانی
تاريخ: جمعه
3 شهريور
1396 ساعت: 2:22