سفر
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 1:27
بار و بندیل سفر را بستیم و قصد سفر به مشهد مقدس رانمودیم. بین زمینی و هوایی بودن وسیله نقلیه قرعه انداختیم، رزقمان زمینی شد.بین ماشین و قطار ، قرعه به نام قطار افتاد.اگر بدانید مراسم قرعه کشی با چه شور و شعفي انجام شد...تمامی کاغذهای قرعه کشی را حاج آقا مصطفي برداشتند..از خانواده احمدی ،خوشم می آید ...
آغوش دوست
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 1:27
جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۶ شب جمعه بود. شبِ کمیل.. .عقربه های ساعت می دویدند تا به نُه برسند.تلویزیون صدایش را بالا برده بود .من داخل آشپزخانه ظروف شام را جمع و جور میکردم و در میان آنهمه تَلَّق و تُلوقِ ظروف، گوشم به تلویزیون بود..ناگهان تلویزیون لال شد.. با خودم گفتم حتما علی خسته بوده ، تلویزی...
سادات
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 1:27
ببین فاطمه، علی آقا داداشت نیست ،هرجورکه خواستی باهاشون صحبت کنی ..سیّد حرمت داره. نمیشه به اینا موقعی که عصبانی میشی فحش جدّ و آباد ، داد. خودتم دیدی مادر جان، هرکی زنِ سید شده میگه همچین علیه السّلامی هم نیستن اکثرا زود جوش میارن ، علی الخصوص سیّدای حسینیشون.پس مادر موقعی که تو زندگی، سختی و فشاری...
علی و فاطمه
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:22
خیلی عصبانی یه مُشت رخت و لباس رو چپوند تو چمدونم و گفت پاشو! پاشو خانوم! هیچ وقت تو این ماه هایی که با هم داریم زندگی میکنیم این واژه رو ازش نشنیده بودم. خودمو حاضر کردم بدون هیچ حرف و گپی دنبالش راه افتادم. اینطور مواقع دیگه نمیشه از لفظ علی جان استفاده کرد چون احتمال میدم که جوابش علی جان بی علی ...
روز دختر مبارک
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:22
از خاک در عشق تیمم گیرید در دست گلی غرق تبسم گیرید از یمن قدوم حضرت معصومه عیدی ز کف امام هشتم گیرید. نوشته شده توسط فاطمه عرب اسدی در 19:59 | لینک ثابت •
نعم المجیب
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:22
میدانیم که خداوند مجیب الدعوات است .پس از او خیر بخواهیم. پروردگارا خیر دنیا و آخرت را برای خودمان و خانواده مان و دوستانمان و خانواده هایشان از تو میطلبیم. . ربنا هب لنا مِن ازواجنا و ذرياتنا قرة أعين واجعلنا للمتقين اماما...الهي آمين .. نوشته شده توسط فاطمه عرب اسدی در 20:4 | لینک ثابت •
دوست داشتنها
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:22
میگفت اگر از کسی یا چیزی خوشتون اومد بابا جون ،بهش بگید شاید طرف مقابلتون احساس مخالفی رو داشته ، اینطوری نظرش نسبت به شما عوض میشه یا شاید همدل و هم نظر باشید اینطوری دلاتون بیش تر به هم نزدیک میشه..گفتم شما و مامان بزرگ چطوری نظرتونو بهم گفتین؟؟ میخنده و میگه ما دلا مون یکی بود ولی مامان جونت واسه...
قصاب
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:22
خوش قامت و خوش پوش ، وقتی که لباس سفید کارش را میپوشید خیلی از هم محله ای ها به شوخی آقای دکتر خطابش میکردند. چهره اش نورانیتی خاص داشت و صدایش طنینی دل انگیز. نه آنقدر کلفت که آدم از شنیدنش هول کند و نه آنقدر لطیف و زنانه که حیفه ریش باشد. مهندس و منطقی . فقط پنج شنبه _جمعه ها درب مغازه می ایستاد و...
اقرار
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:22
چهارشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۶ به آنان که دوست دارید بی بهانه بگویید که دوستشان دارید.بگویید که سنجاقشان میکنید به سینه تان .بگویید دنیا با وجود آنها ودر کنار آنها بودن برایتان معنا پیدا میکند.احساسات نهفته ، افسوسهای آشکار را در پی دارد. نوشته شده توسط فاطمه عرب اسدی در 19:8 | لینک ثابت •
سابقه
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:22
زنگ زد به گوشیم و گفت مامان ،فاطمه ، بیا ببینمت. دلم هوای علی رو کرده بلکم بوی علی رو از تو بشنفم. اطاعت امر کردیم و رفتیم خونه مادر شوهر مهربونم. علی همون اول زندگیمون بهم گفته بود مادر رو مامان زری صدا بزن. از لفظ مادر و مامان خالی ، خوشش نمیاد.رفتم خونه شون و دیدم تلّي از سبزی جلوشونه دارن پاک می...
مقدرات
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:22
سرشون تو کار خودشون بود.اصلا تکنولوژی رو قبول ندارن.هرچی میگم مامان زری جونم گردو ها رو بریزید داخل چرخ گوشت، سه سوته براتون چرخش میکنه میگن نه مامان جون .باید داخل هاون خوب بکوبمشون تا روغنش از جونش در بیاد.مامان زری است و نمیشه با او مخالفت کرد.هر وقت هوس پخت فسنجان به ایشون دست میده ، یه سفره سفی...
خواهرانه
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:22
پاشو !پاشو! هِی میگم این صندلی جلوی میز توالت رو بردارم، باز می بینم ، عمل مستحب نیست که بشه ازش چشم پوشید ، لامصب واجب واجبه...خوبه دیگه بلند شو ،یه بار نشد بیای خونه ما، جلوی عکس علی ، روضه نخونی!!! اینها را به زینب ، تنها خواهر شوهرم، تنها دختر خانواده احمدیها میگویم.. اوهم تازه عروس است. مثل زن ...
نذر
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:22
میگفتند همون اول زندگیمون به آقاجون گفتم نذر کردم هرچی پسر خدا بهمون میده رو اسمشونو علی بذاریم و هر چی دختر رو فاطمه. برای همین پسر اولشون احمد علی پسر دومشون محمدعلی و پسر آخرشون رو علی گذاشتند.اینها را با اشتیاق خاصی برایم تعریف میکردند.گفتم مامان زری جون پس چرا اسم دخترتونو زینب گذاشتید؟؟ فرمودن...
خواهرانه
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 4:36
دیدم که روزگار چه آورد بر سرت بالا بلندبودی و بالا بلند ترت انگار خدا خواسته ببینندسَر تری بر روی نیزه تا که بلند میشود سرت بالانشین من که جلو میروی برو گاهی نگاه کن به عقب جان خواهرت با دست بسته میروم ،مولای من ببین شرمنده از امانت و دُردانه دخترت قرآن بخوان
هفت خوان ناتمام
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 4:36
او:نمی شود ! قبولت نمی کنند.آمدن در این راه شرط های زیادی دارد .هر شرط مقدمه شرط دیگریست .اصلا هفت خوان رستم است . من :مگر چیست ؟هر چه که باشد ،من میتوانم . او :مطمئنی ؟ من :بله ،کاملا! او :پس بگو بسم الله من:بسم الله شروع کن ! او :شرط اول اینست که از مالت بگذری ! من: از مال ! چه آسان !من از جانم که
شقّ القمر
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 4:36
شمشير هم ميرود امشب خطر کند آن کینه های رزم ، به محراب ، در کند این چشم زخم کیست که شمشیر گشته است در دست اشقیاء ،که شق ّالقمر کند نوشته شده توسط فاطمه عرب اسدی در 1:55 | لینک ثابت •